![]() |
![]() |
|
| درد دل های یک بچه شیعه ایرانی بیکار دردسرساز |
|
دوباره فصل تابستان رسيد و دوباره رنگ پياده روها و خيابان ها عوض شد. بهتر است بگويم شهر رنگارنگ شد. صورتي، قرمز، سفيد، سياه، سبز و . . .
دوباره ۱۰ انگشت با ناخنهاي قرمز يا آبي رنگ از داخل يك جفت دمپايي يا صندل(سندل ـ ثندل) بيرون آمده، پاشنه پا بر آسفالت خيابان بوسه مي زند و شايد هم به نفر بعدي سلام مي كند يا او را به مقصدي معلوم يا نا معلوم هدايت مي كند. برخي از اين تابلوهاي رنگارنگ به روبرويي ها مي گويند كه چرا اشتباه مي رويد؟ برگرديد! راه بسته است! كارگران (ببخشيد دختران) مشغول كار هستند! دوباره راه رفتن در پياده رو با سري بالا يعني قدم زدن در بهشتي كه فقط حورالعين دارد و راه رفتن در پياده رو با سري پايين يعني ديدن ساق پاهاي بلورين كه دقايقي پيش . . . دوباره . . . حرفهاي تكراري، تحجر؟ مدرنيسم؟ اُملیسم؟ دوباره . . . خانه ها شده اند اتاق گریم و شاید مغازه های صافکاری که فقط بتونه و رنگ می کنند و خیابانها ویترینهایی که مملو از مانکنهای ارزان قیمت هستند. نه اُمُل هستم و نه متحجر، نه با ایمان هستم و نه خر مقدسٍ مقدس مآب، نه سیاسی هستم و نه نان به نرخ روزخورد دجّال، نه متعصب کور هستم و نه روشنفکر پر مدّعای ابله!!! ایرانیم و انسان، انسانی که می خواهد آدم شود ولی مگر در میان یک مشت حیوان می توان آدم شد؟ چه کسی جوابگو هست؟ می گویند ثمرات دولتهای قبلی است. باشد قبول، پس چون از قبلی ها هست بنشینیم و نگاه کنیم، مقصر که ما نیستیم قبلی ها هستند پس هر طور که شد شده . . . میگن باید کار فرهنگی کرد، خیلی کار می بره . . . وای بمیرم براتون که می خواین چند سال کار کنید تا همه چیز رو درست کنید . . . پس حالا چی؟ خیلی حرف توی این گلوم گیر کرده ولی افسوس که نمی شه زد، افسوس که تا می خوای حرف بزنی به مذاق هر کس که خوش نیومد سریع یه پارچه از جنس برزنت می چپونه توی حلقت، افسوس که . . . امر به معروف و نهی از منکر، چرا از راهش وارد نمی شیم؟ تا کی می خوایم اینطور ادامه بدیم؟ کی می خواد جواب بده؟ اصلا کسی باید جواب بده؟ چرا دوباره دارم چرت و پرت میگم؟ نکنه دوباره دوست دارم . . . ؟ آقا جون به خدا اینایی که می گم سیاسی نیست، اصلا تو که کاری نمی کنی بهتره خفه شی . . . بذار حرفم رو بزنم شاید یکی به درد دل من هم گوش داد . . . بذار حرفم رو بزنم . . . دوباره خیلی از حرفها موند، خیلی جاها هم سانسور کردم، اگه از حرفهای بالا چیزی فهمیدی مطمئن باش . . . چقدر حالم خرابه که خیلی چیزها رو ندیدم. به خدا توی همین خیابونها صحنه های ناب هم می شه دید قبول ندارین؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 تیر1385ساعت 1:12 توسط امیر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 تیر1385ساعت 12:17 توسط امیر |
|
|
مراسم بزرگداشت مداح اهل بیت سید جواد ذاکر چهارشنبه ۲۱/۴/۱۳۸۵ ساعت ۸ شب مسجد سید اصفهان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 تیر1385ساعت 21:52 توسط امیر |
|
|
انا لله و انا الیه راجعون
درگذشت مداح اهل بیت سید جواد ذاکر بر همه شیعیان تسلیت باد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 تیر1385ساعت 12:53 توسط امیر |
|
|
امشب شب شام غريبان علي (ع) و فرزندان فاطمه (س) است. علي كسي بود كه درب قلعه خيبر را به تنهايي از جاي كند. علي كسي بود كه زرهاش هرگز پشت نداشت چرا كه فكر پشت كردن به دشمن هم به ذهنش خطور نميكرد. علي كسي بود كه عمربن عبدود آن پهلوان نامي عرب را در هم كوفت. علي كسي است كه در جنگ احد مانند شمع به گرد رسول حق ميچرخيد تا مبادا گزندي بر او وارد آيد. علي كسي است كه . . . علي كسي است كه . . . لازم نيست كه بگويم علي كيست چرا كه علي، علي بود امّا . . . علي آن كسي است كه امروز وقتي حسنين خبر عروج زهرا (س) را به او دادند از هوش رفت و تا رسيدن به خانه بارها در راه به زمين خورد و علي آن كسي است كه هنگام غسل دادن همسرش فرياد نالهاش و سردادن گريهاش همه را به شگفتي واداشت كه آيا اين علي است كه ميگريد؟ آري ناله علي فرياد مظلوميت علي و همسرش و فرزندانش بود كه درد علي از جنس دردهاي ما نیست و هرگز كسي نميتواند اين درد بزرگ را حس كند همانطور كه هيچكس نتوانست خود علي را دريابد. امّا چرا همسر علي را در مقابل او زدند و دم برنياورد؟ چرا در مقابل چنين جفايي علي سكوت كرد؟ چرا كسي دليل 25 سال سكوت علي را نميپرسد؟ و هزاران چراي ديگر . . . ميخواهم به لطف حق در چندين بخش به اين موضوع بپردازم. امّا در اين راه سخت نيازمند ياري شما هستم. اميدوارم اگر كسي ميتواند به من كمك كند، دريغ نورزد تا حداقل خود من يك قدم در راه شناخت علي (ع) برداشته باشم. منتظرم يا علي مدد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 تیر1385ساعت 1:27 توسط امیر |
|
|
یه روز یه پرتقال فروش یه گاری پرتقال داشت. یه نفر اومد بهش گفت همه پرتقالهات رو مجانی به من بده و اون هم طبیعتاْ قبول نکرد. گفت پس حداقل ۱۰ کیلو پرتقال مجانی به من بده و باز هم قبول نکرد. گفت یک کیلو و باز هم ... آخر کار گفت یه دونه پرتقال رو که می تونی مجانی بدی و این بار پرتقال فروش قبول کرد. فردای آن روز دوباره آن شخص آمد و قضیه روز قبل اتفاق افتاد و یک پرتقال مجانی دیگر از او گرفت و این ماجرا چندین چند روز تکرار شد تا دیگر پرتقال فروش نه پرتقالی برای فروش داشت و نه پولی در جیب . . .
یه روز شیطون می یاد به ما میگه امروز یه آدم بکش قبول نمی کنیم. میگه فلان کار بد رو انجام بده و باز هم قبول نمی کنیم. میگه یه دروغ ساده که می تونی بگی و خیلی راحت می پذیریم. فردای اون روز دروغ تبدیل میشه به نگاه آلوده و پس فردا . . . پس، << یادم باشد مراقب پرتقالهایم باشم >> ( نقل قولی از س.ج .) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 1:53 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت محمد حجار (امیر) متولد جمعه 24 مهرماه 1360 در شهر تاریخی مرودشت دوست دارم هر کس خواست حرف دلش رو از زبون یکی دیگه بشنوه با سر زدن به این وبلاگ بتونه این کار رو بکنه. مهم نیست توی چه سنی هستی، پسری یا دختر، عاقلی یا مثل من دیوونه، بزرگ شدی یا مثل من هنوز بچه موندی، . . . فقط می خوام ببینم اینقدر که ادعا می کنم توی زندگیم همه جور آدم دیدم و با هر کس از هر قماشی نشست و برخاست داشتم میتونم چهار کلمه از حرفای دلشون رو بزنم یا نه. در ضمن تنها قشری که اصلا دوست ندارم حرف دل اونا رو بزنم اونایی هستن که ادعا می کنن مسلمون هستن و با این برچسب اسلام هر کاری می خوان می کنن. اینا اصلا آدم نیستن. شما هم به من کمک کنید. یا علی مدد |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی فرهنگی سیاسی دانشگاه شیخ بهایی شخصی نامه سرگشاده |
|
RSS
|