![]() |
![]() |
|
| درد دل های یک بچه شیعه ایرانی بیکار دردسرساز |
|
سلام
در این ایام مبارک، و در ساعات عزیزی مثل سحر یا افطار من و دوستان سبز در بندم را از دعای خیر خود محروم نسازید.
من در بند گناه و دوستانم در بند ظلم و خودکامگی. اللهم عجل لولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 شهریور1388ساعت 17:55 توسط امیر |
|
|
حالا که دیانت ما عین سیاست ماست امروز با کمال افتخار اعلام می کنم که من دیگر در مسائل شرعی از آقای مکارم شیرازی تقلید نمی کنم. اگر کسی مرجعی سراغ داره که فقیه باشه و فقید نباشه و البته شجاع باشه به من معرفی کنه.(لطفاْ هرچه سریعتر این لطف رو به من بکنید چون ممکنه به این نتیجه برسم یا من رو به این نتیجه برسونند که در مورد تقلید هم از اول فکر و تجدیدنظر کنم.)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 تیر1388ساعت 16:45 توسط امیر |
|
|
در آستانه انتخابات، بی ارتباط با انتخابات حول و حوش اربعین حسینی رفتم دانشگاهمون مراسم(دانشگاه اسبق). موقع خداحافظی بعضی از دوستان قدیمی رو دیدم(رقبای اسبق). چندتاشون فردای اون روز داشتن می رفتن کربلا. دم آخر یکیشون گفت:" آقای حجار اگه جایی غیبتی کردیم حلال کن. بهش گفتم التماس دعا." توی راه که داشتم برمی گشتم خونه یادم اومد که یادش رفت بگه "اگه تهمتی هم زدیم حلال کن". با خودم گفتم: "همه غیبتاش رو بخشیدم." باز یادم اومد که من همیشه به همۀ دوستان و دشمنان(رقبا) می گفتم هرچی دلتون می خواد غیبت کنین، من می بخشم چون عیب های منه و باید اونا رو رفع کنم ولی تهمتها رو نمی بخشم چون دروغه. از طرفی می گن باید ببخشیم تا خدا هم ما رو ببخشه و باز هم از طرفی علیرضا تقی زاده می گفت خیلی راحت نبخشید تا طرفتون گناه تهمت و غیبت جلوش سبک نشه. (این هم چون به حسین صالحی قول دادم آپ می کنم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 16:52 توسط امیر |
|
|
سلام
همه از من می پرسند "حالت"؟ اما هیچ کس نمی پرسد "بالت"؟ این روزها عجیب دچار روزمرگی شده ام. کاش حسین در وبلاگش یه مطلب در این مورد داشت یا امید از اون عکسهایی که خودش میگه می دزده در این باره چیزی می گذاشت. نمی دونم تا حالا کاکو شیرازی چیزی در این مورد گفته یا نه؟ راستی دکتر شریعتی از روزمرگی چه تعبیری داره تا آقا رسول بیاره توی وبلاگش. مهدی هم می گه مثل من سرش شلوغه. نمی دونم ابوذر کنکورش رو چی کار کرد. اون هم می گه مثل من مشکل اینترنت داره و وقت. اون هم مثل من سوژه داره ولی . . . پس از دو سال وبلاگنویسی دو ماه توقف خیلی معنی داره. صبح ساعت شش باید از خونه بیرون اومد و تا ساعت چهار بعد از ظهر فقط فقر و بیچارگی را دید و آخر ماه با دریافت یک تکه کاغذ می فهمی که تو هم زیر خط فقری و سایر همکاران هم یک ماه فقر و بیچارگی را تماشا می کردند. اما به ما آموخته اند که همیشه بگوییم "الحمدلله". کاش آموخته بودند "شور حسینی" را. کاش آموخته بودند "مکتب حسینی" را و نه فقط "عزای حسینی" را. هنوز هم اینترنت نداریم چون تلفن نداریم. بهتر. چون قیمت مکالمات هم حتما مثل سایر اقلام تصاعدی حساب می شه. نان که ۵۳٪ گران شد، شامپو ۵۰٪ ، پودر رختشویی ۵۰٪ ، برنج، گوشت، مرغ، نوشابه!!! ، انسانیت، و . . . و اسلام و دین. روزمرگی یعنی غرق شدن در همین کلماتی که در بالا گفتم. دیگر فرصت اندشیدن به چیزی نیست. مناسبتها آمدند و رفتند و لحظه ای مجال تفکر نیافتم. بی ارزشترین این مناسبتها دو سالگی وبلاگم بود و با ارزشترین اونها میلاد بانوی دو عالم. فاطمیه هم آمد و رفت و البته آقای انجوی نژاد یک بار دیگر مهمان منزل ما بود و این بار با چند تن از دوستان اما او هم آمد و رفت. آقای رئیس جمهور هم اگه جزئیات ترورش رو بگه دنیا به هم می ریزه و به همین خاطر چیزی نمی گه. خیلی ساده لاریجانی رئیس مجلس شد و شاید حداد عادل رئیس جمهور بعدی !!!!!!!!!!! از نظرات وبلاگ هم بر می یاد که طبق قانون دنیا فراموش شده ایم. البته همین قانون ما رو شرمنده خیلی ها هم می کنه مثلا آقا مهدی که برای مناسبتها منتظر مطالب من بود یا مهدی زارع که توی ارومیه غریب افتاده و من رو کشت. یا پیر دوست(پورداوودی) که شرمندشیم. ممد قلی هم داره عقد می کنه و هنوز ما رو دعوت نکرده و . . . و دیگه خزعبلات من تموم شد و هیچی تموم نشده و باز هم روزمرگی آیا یک مسلمان دچار روزمرگی می شود؟ کدام مسلمان؟ کدام دین؟ کدام ایمان؟
مواظب باش اگر نخوری خورده می شودی.
گفت: حالت چطور است؟ گفتم: عالیست. مثل حال گل در چنگ چنگیز مغول |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:17 توسط امیر |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 20:46 توسط امیر |
|
|
طراحي و پياده سازي سيستم
مديريت ارتباط با مشتري كارخانه
ذوب آهن اصفهان
عنوان فوق موضووعي است كه بايد در تاريخ
پنجشنبه ۱۶/۱۲/۱۳۸۶ ساعت ۱۰
از آن دفاع كنم. مي خواستم از يك سال پيش هركاري رو كه در رابطه با اين موضوع انجام دادم بيارم توي اين وبلاگ ولي وقت ياري نكرد. شايد وقتي ديگر. روز پنجشنبه نمي خواهم از خود و زحمات خود دفاع كنم، بلكه مي خواهم صبر و ايثار قاصدك را بازگو نمايم. كاش مي توانستم مظلوميت او را نيز فرياد بزنم. اما خودش به من آموخت كه "زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد" براي حرفهايم، يار مي طلبم و سنگي صبور. من و قاصدك
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 1:17 توسط امیر |
|
|
******* با عرض پوزش از همه کسانیکه به اونها ارادت دارم. ******* به من میگن نباید انتقاد کنی، غلط کرد اون کسی که گفت. به من می گن نباید از روند کار بسیج انتقاد کنی، غلط کرد اون کسی که گفت. به من میگن اگه از بسیج انتقاد کنی ضد ولایتی، غلط کرد اون کسی که گفت. به من می گن نباید از دولت نهم انتقاد کنی، غلط کرد اون کسی که گفت. به من می گن اگه از دولت انتقاد کنی ضد ولایتی، غلط کرد اون کسی که گفت. به من می گن ولایت نداری، غلط کرد اون کسی که گفت. به من می گن معنی ولایت رو ما می فهمیم نه تو، غلط کرد اون کسی که گفت. به من می گن . . . ، غلط کرد اون کسی که گفت. به من می گن ترسیدی، غلط کرد اون کسی که گفت. به من می گن افشا می کنیم، غلط می کنید اگه این کار رو نکنید. ******* باز هم از خیلی ها پوزش می خوام. ******* |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 آذر1386ساعت 12:51 توسط امیر |
|
|
دیشب بعد از مدت ها دو تا از آدمهایی رو که می خواستم ببینم دیدم ولی طبق معمول با یکیشون اینقدر شوخی کردم که از حد خارج شد. اونم کسی که واقعاْ بزرگه. خیلی سوالات ازش داشتم و دارم که بپرسم ولی نشد اما قول داده دو هفته دیگه خونه ما مهمون ما باشه. اگه شد می گم کی بود. مطمئناْ خیلی از خواننده های این وبلاگ اون رو می شناسند. اگه حضورش حتمی شد حرفهایی رو که خیلی وقتها نتونستم بزنم، می زنم. شاید هم نزدم. خیلی بی حال شد نه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 آبان1386ساعت 13:10 توسط امیر |
|
|
۲۶ سال و یک روز پیش روز جمعه بود. ساعت ۲ بعدازظهر کودکی در نهایت معصومیت گریست و این گریه خانواده ای را خوشحال کرد. کودکی کارگرزاده که اگر تا امروز فقط دو مدال افتخار بر گردنش باشد یکی این است که با لقمه حلال بزرگ شده است و دیگر اینکه . . . کودک ۲۶ سال زیست تا امروز دریای سوالات بی پاسخ باشد. او آموخته بود که حرف بزند. یاد گرفته بود که سکوت نکند و فریاد بزند اما نیاموخته بود که "زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد" باز هم نمی توانم بگویم. باید بیاموزم که سکوت سرشار از ناگفته هاست. باید بیاموزم که سکوت را فریاد کنم. باید یاد بگیرم که تنها حرف لایق شنیدن، موسیقی نگاه یار است و تنها زمزمه برای گفتن ناله دل است. نالیدن از جمادات نه، از انسانها نه، از فراق. مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد اگر دم درکشم ترسم که مغز استخوان سوزد و اما مدالی دیگر . . . به رنگ کبود و نمناک، دیوانگی، جنون، . . . همین یا علی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 10:10 توسط امیر |
|
|
سلام
میلاد مولی الموحدین علی(ع) گذشت و متاسفانه نتونستم توی این وبلاگ حتی یه تبریک ساده بگم و بعد از اون هم وفات پیام آور عاشورا زینب کبری(س) که باز هم کاهلی کردم البته اشکال کار شاید هم از خودم نبود و علتش این بود که توی مشهد تعداد کافی نت زیادی نمی بینیم و شاید هم من بلد نبودم. بگذریم که از فرط تنبلی می بایست کافی نت ها رو در مسیر من دائر کنند تا دیگه این همه هم حرف مفت نباشه ولی من باز هم سر حرفم هستم که توی ایران مسوولین فکر می کنند که فقط اصفهان و تهران شهره و بقیه شهرها وجود دارند تا این دو تا شهر توی یه کشور جا بشن. اما این چند روز دعاگوی شما بودم.( این رو بی تعارف و بدون اغراق میگم.) خوشبختانه علاوه بر عرض ارادت خدمت امام رضا(ع) دو تا کار نا تموم رو تونستم تمام کنم. در شب وفات حضرت زینب(س) کتاب مستند و زیبا و خالی از اغراق و خرافه "پیام آور عاشورا" (دکتر عطاءالله مهاجرانی) رو تموم کردم و جواب بسیاری از سؤالاتی که توی ذهنم بود رو گرفتم. در کنار اون یه کتاب خوندم که بررسی چندین و چند سند تاریخی از انقلاب تا الآن بود و با خوندن اون هم خیلی چیزها دستگیرم شد و فقط می تونم بگم فعلاْ باید افسوس بخورم. چراش رو بعداْ توی مطالبم خدمتتون عرض می کنم. یا علی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 20:33 توسط امیر |
|
|
امشب چنان مستم که از چشمم شراب آید برون یا رضا! می خواستم این بار حضورم را بر بال ملائک بنویسم و یا بنویسی. می خواستم چون همیشه با شور بیایم یا مرا بیاوری. می خواستم چون همیشه حاجتمند بیایم و یا حاجت روا. می خواستم این بار با فریاد شوق بیایم یا سرشار از اشک مستی. می خواستم این بار . . . و من آمدم و بی شک تو مرا خواندی که اگر غیر از این باشد جز سختی سفر و دوری عزیزان حاصل من نبوده است. آمدم با کوله باری سنگین تر از همیشه از گناه که چشم به کرم شما اهل بیت دوخته ام و آمدم با دلی که ده ها و صد ها آرزو به دل و التماس دعا گو بدرقه راهش بود. از خداحافظی دیروز تا سلام امروز شاید کمی طولانی شد اما این بار امید دارم که بار دیگر کربلا را با خود سوغات خواهم برد. با رفتن سامانی در زندگی خواهم داشت چرا که این بار تنها نیامده ام. با خود دستی آورده ام که دل صاحب آن همیشه به عشق تو و جد بزرگوارت حسین (ع) تپیده است و از تو خواسته ایم که تا عمر داریم خودت دستمان را در دست هم گذاری و دلمان را همیشه در کنار خود نگاه داری که جز شما اهل بیت مُأوایی نداریم. آمدم و این بار برای شروع زندگی مشترک تا تو مهری بر آن بزنی که تا عمر داریم در کنار هم و حسینی باشیم. دعا گوی همه دوستان هستم و هستیم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 22:0 توسط امیر |
|
|
سلام
این چند خط رو فقط یکی می تونه بفهمه. کسی که نمی تونه این وبلاگ رو بخونه اما می نویسم تا اونایی که می خونن خواهشی رو که من در آخر این پست ازشون دارم رو اجابت کنن. همیشه اشخاص و شخصیتها و حتی فیلمها را تنها با یک جمله می شناسم و همه چیز از یک فیلم یا شخص برای من در یک جمله خلاصه می شود و گاهی همان یک جمله زندگی چندین ماه من را جهت دهی می کند و امروز جمله ای شنیدم و صحنه ای دیدم که تاکنون هیچ کس و هیچ فیلمی آن تأثیر را بر من نگذاشته است. یه روز عزیزی بهم گفت با لوبیا جمله بساز. گفتم نمی تونم. گفت: " کوچولوبیا " و این جمله ای شد برای احوالپرسی همیشگی ما. من به اون می گفتم: " با لوبیا جمله بساز یعنی اوضاع و احوال چطوره؟ " و اون جواب می داد: " کوشکولو بیا یعنی خوبه خوبم. " و امروز هم مثل همیشه به او گفتم : "با لوبیا جمله بساز" و او در حالیکه اشک می ریخت با صدایی منقطع و لرزان گفت: "کوشکولو نمی تونه بیاد" و دیگر هیچ نگفت. برای او دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 آبان1385ساعت 0:27 توسط امیر |
|
|
سلام
اومدم یه خبر فوری بدم و برم. یه دوست دارم که خفن طرفدار سید محمد خاتمیه. اینقدر تو گوش این در به در خوندن که دولت قبلی و عاملانشون به دنبال تشریفات و تجملات بودند که این "روزبه" ما هم آواره اینترنت و بازاریابی و . . . شده البته می خواد دست شما رو هم بگیره و یه جورایی هم مخ من رو زده. لینک وبلاگش رو گذاشتم برین و بخونید تا بفهمید این در به در چی میگه. البته فکر نکنید مثل گولدکوئیست و این چرت و پرت هاست حداقل این یکی دیگه نمی خواد پولی بدین. راستی امروز روز تولد من بود. اینقدر آدم خوب و درستی هستم که فقط ۳ نفر به من تبریک گفتند. اشکال نداره این هم از بی وفایی روزگار دیگه. یا علی مدد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 مهر1385ساعت 20:13 توسط امیر |
|
|
سلام
این پست خیلی آبکیه و فقط چند نفر می فهمند یعنی چی. قسمت نظرات رو می خوندم آقا مهدی گفته بود چرا به روز نمی کنم، گفتم بیام چند تا خبر بهش بدم و برم. آقا مهدی! این روزها قیمت خیلی از کالاها سرسام آور شده. مصالح ساختمانی که اصلا حرفش رو نزن. مرغ شده کیلویی ۱۹۵۰ تومان و . . . ما که اصلا قصد برج سازی نداریم که بالا رفتن قیمت مصالح ساختمانی ما رو انگولک کنه. توی زندگی دانشجویی هم که مرغ و مشتقات اون منهای تخمش حرامه اما چند روز گذشته قیمت چندتا کالا واقعا بالا رفته که اسباب زحمت برخی مردم از جمله محصلا و داشجوها رو در بر داشته. یکی قیمت پرینت و یکی هم زیراکس. پرس و جو که کردم معلوم شد چون تقاضا بالا رفته اون هم در یک محدوده جغرافیایی خاص قیمت اینا هم بالا رفته. با خودم گفتم همیشه تقاضا که بالا می رفت قیمت پایین می یومد حالا چی شده اون رو هم بذارین به حساب . . . البته پیش بینی می شه قیمت تلق و شیرازه هم نسبتا بالا بره که برای جلوگیری از این کار من خودم باید وارد عمل بشم. توضیحات بیشتر در چند روز آینده خوش باشید و علی یارتون |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 4:48 توسط امیر |
|
|
سلام این روزها سخت درگیرم و در تاب و تبم روزهایی خوب و دلنشین اما نگرانم باز هم یا علی گفتیم و عشق آغاز شد و چه عشقی که بس فتنه و شور حاصل شد زیباست اما مبهم، تنهاییم ولی با هم من و او ما می شویم و باز هم با هم تا ابد، تا هست، تا ساحل یه لینک جدید زدم چون آخرین پستش برای مادر بود اگه تونستید وبلاگ اصغر رو حتما بخونید. واقعا زیباست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مرداد1385ساعت 13:25 توسط امیر |
|
|
سلام
هنوز من هیچ چی توی این وبلاگ بی نام و نشون نثبتیدم که دوستان خیلی لطف از خودشون تراوش کردن. خیلی دوست داشتم که نظرات، بیشتر در مورد مطلب باشه تا خودم ولی حالا می بینم که چه بسا بهتر تر هم باشه مگه نه اینه که "برترین معرفت، شناخت آدم نسبت به خودشه"؟ همچنان ذوق مرگه اینم که یه روزی آدم بشم (البته اگه فرطی نگید اِ خودت هم فهمیدی آدم نیستی؟ )بگذریم حالا بیایم سراغ شما عزیزان. sinjim یه جوری حرف زده که تابلو اصولگرا هست ولی حواسش نبوده که توی تقریبآ ۴ خطی که من رو شرمنده محبتش کرده، ۴ بار بطور مستقیم تکیه کلام ما رو به زبون آورده (منظورم از ما، نات اصولگرا هست ) و ۳ بار هم بصورت غیرمستقیم. لابد خودش هم باورش نمیشه ولی اگه خواست براش تشریح می کنم. آقا یا خانوم sinjim! حتمآ طرف وب من پیدات بشه چون حرف دل، عالم سیاست نمی شناسه اصلآ من معتقدم اگه کسی دل داشته باشه اونهم از جنسه پر دردش اصلآ طرف سیاست نمی ره (فکر کنم اینو علکی(الکی) گفتم) باور کنید من از اصولگراها بدم نمی یاد بلکه اونا از ما بدشون می یاد و گرنه من توی دوستام اونم از نوع رفیق فابریک n تا اصولگرا دارم یکیش همین حاج ابراهیم کشاورز که امیدوارم هر جا هست سالم باشه ولی شما اصلآ منطقی نیستین بهتره بگم من تا حالا توی اینجور آدما منطقی ندیدم حالا اگه قبول نداری یا علی !!! و تو ای "یه دوست"! امیدوارم که مرد یا مردانی را که یافتی مردان خدا و مجاهدین راه او باشند که مردان زمانه ما روی نامردان هم سفید کرده اند که از نام مرد هم عبا نکردند.(با عرض پوزش از مردترین مردانِ خدا در همه دورانها،"علیع و فرزندش ابالفضلع") با سلام به "وجدانت". توی زندگیم کمبود که زیاد دارم ولی باور کن از جنس کمبودهای تو نیست. اصلآ اسمش رو هم نمیشه کمبود گذاشت امّا اگه بخوام به زبون تو بگم اسمش رو کمبود می ذارم و اگه بخوام به زبون دلت بگم . . . چی بگم که حرفت بوی محبت میده. بی انصاف! نگو پسری که به اصول پایبند نیست بگو:"پسری که به اصول من پایبند نیست."پایبند هستم ولی به اصول خودم، به چیزی که از بچگی یاد گرفتم، به مرامی که بوی علیع میده و به اصولی که اسم ابالفضلع روشه. حالا شاید در عمل بد میکنم ولی باور کن نیتش رو کردم به هر جفتشون قسم. علی یارت باشه وجدان با حال!
پاسخ دهنده: محمّدحجّار (امیر) مرحبا! یا حبیبی!أذهب إلی بیتی و إلی حرم الله. انها مدینة الکربلا. (ببخشید که من ایرانیم و عربیم خوب نیست) حالا که آروم شدی یه صلوات بفرست. چه خبره؟ چرا اینقدر عصبانی هستی؟ مگه من چی کارت کردم؟ تو که روز اول من رو توی دانشگاه دیدی یعنی وقتش رسیده به کارنامه نگاه کنی. می فهمی که چی میگم؟ اونایی که دور من رو گرفتن، تک تکشون رو دوست دارم البته یکیشون رو یه خورده کمتر، ولی نمی دونم چرا برخلاف تو فکر می کنم دارم به امیر واقعی نزدیکتر می شم یا بهتره بگم من این امیر رو بیشتر دوست دارم تا اونی که...من راهم رو انتخاب کردم و به جز خدا هم از هیچ کس نمی ترسم (البته از دیوار شکسته و ... هم می ترسم چون پیامبرص گفته بترسید) برای اینکه مطمئنت کنم خوب می بینم، یادته وقتی اومدم دانشگاه عینکی نبودم؟ ولی حالا هستم این کافی نیست؟ ولی چون قسم دادی چَشم باز هم دقت می کنم ولی تو هم، تو رو به همون خدایی که من رو بهش قسم دادی یه خورده فکر کن. اگه خدای نکرده اینایی که در مورد اطرافیانم گفتی تهمت باشه کِی می خوای جبران کنی؟ هان؟ کِی؟ ۱۰دقیقه دیگه؟ مطمئنی؟ التماس 2a آهای "مهم نیست"! تشکرجات از بابت هندونه هات ولی یادت باشه همینجوری دستت رو روی دکمه کیبورد نگذاری که خطرناک می شه. باز در جواب "یه دوست" میگم که ارزش توی دانشگاه کافی نیست هرچند لازمه. مهم اینه که پیش مولام ارزش داشته باشم. جناب آقای "مهدی امیری" وقتی من رو "عزیز" خطاب کردی خیلی به دلم نشست. حرفت رو هم دربست قبول می کنم دعا کن که شیرینی انتظار هم نصیب من بشه تا یه روز جمعه همه ما توی این شیرینی شریک بشیم. علی یارت عزیز نادیده. واما بعد . . . کوچیک همه بروبچ باصفا و البت با وفا! دیشب یه جایی بودم که خیلی فاز می داد. میدونید اونجا چی بود؟ میگم تا یه کمی دلاتون حال بیاد. "پرچم گنبد حرم حضرت عباسع" تازه از کربلا رسیده بود. عجب صفایی داره این آقا... سوغاتیش هم مثل خودش با صفاست.جای همگی خالی ... منتظرتون میمونم علی یار همتون |
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 9:16 توسط امیر |
|
||||
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت محمد حجار (امیر) متولد جمعه 24 مهرماه 1360 در شهر تاریخی مرودشت دوست دارم هر کس خواست حرف دلش رو از زبون یکی دیگه بشنوه با سر زدن به این وبلاگ بتونه این کار رو بکنه. مهم نیست توی چه سنی هستی، پسری یا دختر، عاقلی یا مثل من دیوونه، بزرگ شدی یا مثل من هنوز بچه موندی، . . . فقط می خوام ببینم اینقدر که ادعا می کنم توی زندگیم همه جور آدم دیدم و با هر کس از هر قماشی نشست و برخاست داشتم میتونم چهار کلمه از حرفای دلشون رو بزنم یا نه. در ضمن تنها قشری که اصلا دوست ندارم حرف دل اونا رو بزنم اونایی هستن که ادعا می کنن مسلمون هستن و با این برچسب اسلام هر کاری می خوان می کنن. اینا اصلا آدم نیستن. شما هم به من کمک کنید. یا علی مدد |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی فرهنگی سیاسی دانشگاه شیخ بهایی شخصی نامه سرگشاده |
|
RSS
|