![]() |
![]() |
|
| درد دل های یک بچه شیعه ایرانی بیکار دردسرساز |
|
حضور محترم حجة الاسلام سید محمد انجوی نژاد سلام علیکم جناب آقای انجوی نژاد! با داشتن زخم جان از دوران جنگ تحمیلی، روحی بلند در این تن رنجور و تفکری روشن در مسیر زندگی به این جانب این جرأت را داده اید که این نامه را بنویسم.انسانی هستید بزرگوار و ملبس به لباس پیامبر اسلام که نه نیازی به معرفی دارید و نه تملق و چاپلوسی را پذیرایید و از ارادت این جانب نیز به خود آگاهید و تنها از باب ادب و بستن راه بر مغرضین سعی کردم و می کنم شما را در چند کلمه معرفی کنم. شکی نیست که پس از هشت سال دفاع مقدس، در عرصه دین و فرهنگ و جهاد اکبر نیز لذت دنیا را بدرود گفته اید و حتی از حق خانواده خود برای احیای اسلام ناب و فرهنگ غنی اسلامی در این مرز و بوم مایه گذاشتید و خالصانه از نام و نشان نیز گذشتید و همچنان فعال و کوشا راه تبلیغ را پیش گرفته اید. اما آنچه مرا به نوشتن این نامه واداشت: مکرر در سخنرانی ها و مشی شما شنیدم و آموختم که دین از سیاست جدا نیست، و در عرصه فرهنگی، ما سیاسی هستیم اما نه حامی جناح و شخصی خاص بلکه پیرو ولایت و اسلام و حزب ما حزب علی(ع) است. اما در انتخابات ریاست جمهوری گذشته شما و بطور کلی کانون فرهنگی رهپویان وصال حمایت خود را در عمل از آقای دکتر احمدی نژاد اعلام کردید و امروز که کاندیدای محبوب شما به ریاست جمهوری رسیدند . . . . جناب آقای انجوی نژاد! اگر آن روز شما و سایر روحانیون علنی از آقای احمدی نژاد حمایت کردید امروز نیز باید همانگونه انتقادات خود را به او برسانید. من آن روز شما را در لباس یک مبلّغ دین حامی رئیس جمهور فعلی دیدم و در فرهنگ ما، به غلط، اشتباه دینداران و بزرگان دین را به حساب دین می گذارند. (البته این بدین معنی نیست که لزوماْ شما در این مورد اشتباه کرده اید) جناب آقای انجوی نژاد! بی حاشیه بگویم. چند روز پیش در محل کار، کارگری تمام فشار اقتصادی وارد بر خود و خانواده خود را با بد و بیراه گفتن به همه مقدسات من کنار می زد. او حسین(ع) مرا "؟؟؟؟؟" می خواند و امام زمان(عج) مرا "؟؟؟؟؟" و من در نهایت ناتوانی و زبونی و حقارت فقط شنیدم. فقط شنیدم. از خودم متنفر شدم که چرا تنها از حسین(ع) پوشیدن دو ماه پیراهن مشکی را به ارث برده ام و از امام زمانم فقط جمله "خدا کند که بیایی". دو روز تمام در خیابان پرسه می زدم. در محل کار، در خانواده، در پیاده رو و . . . با همه حرف زدم و از همه حرف شنیدم. تورم اقتصادی تنها دغدغه مردم بود. هیچکس یادش نبود که ما انرژی هسته ای داریم. هیچکس در خاطر نداشت که نود درصد از طرح های سفرهای استانی اجرا شده است. کسی نمی دانست که رابطه قیمت نفت با معیشت مردم چگونه است. همه می نالیدند. فهمیدم که آن کارگر روز قبل از آن ماجرا برای نخریدن یک بلوز ۲۵۰۰ تومانی برای دختربچه اش شرمنده شده است و بجای بردن بلوز به خانه، زندگینامه چند کاندیدای مجلس را برده است. جناب آقای انجوی نژاد! همه چیز اقتصاد، خانه، شکم و دنیا نیست اما مگر خود شما راوی این نیستید که فقر و کفر با هم می آیند؟ اصلاْ مگر همه مشکلات اقتصادی به دولت باز می گردد که همه انگشت اتهام بسوی دولتمردان نشانه می روند؟ آری! اگر در دولت های قبلی همه مشکلات فرهنگی و اقتصادی به رئیس جمهور و وزیر فرهنگ و ارشاد و سایر وزراء باز می گشت امروز نیز چنین است. جناب آقای انجوی نژاد! حمایت شما و همفکران سیاسی شما (که هنوز نیز ادامه دارد) کشور را به جایی برده است که من تعریفی از آن ندارم و نمی دانم چگونه باید آینده خود را ترسیم و برنامه ریزی نمایم. من نمی گویم دست از حمایت رئیس جمهور خود برداریم اما حمایت تا کجا و چگونه؟ مثل قبلی ها یا متفاوت؟ جناب آقای انجوی نژاد! نامه سرگشاده شما را به آقای احمدی نژاد بارها خوانده ام. آیا ایشان سیاست عین دیانت را معرفی کردند؟ آیا عملکرد پنجاه و هفتی جایگزین گفتمان پنجاه و هفتی شد؟ آیا تحجر سیاسی کنار رفت؟ یا در کنار تحجر مذهبی قرار گرفت؟ جناب آقای انجوی نژاد! این نامه، نامه سرگشاده به رئیس جمهور نیست بلکه به سید محمد انجوی نژاد است چرا که برای من یک مبلّغ دینی است.این مبلّغ در نامه خود به دکتر احمدی نژاد می نویسد: "خدا شما را به مرحله دوم آورد"(مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری). به قول شهید مطهری اینجا نام از " خدا " برده ایم و همه اثرات آن به دین و خدا باز می گردد. نامه را به شما می نویسم تا پاسخ من به ظاهر دینگرا را بدهید که از باطن ما فقط خدا خبر دارد. جناب آقای انجوی نژاد! چند نفر از کسانی که برای انتخاب آقای احمدی نژاد روزه گرفتند و متوسل شدند(اینها همه یعنی دین) هنوز بر اعتقاد خود استوارند؟ جناب آقای انجوی نژاد! همانگونه که با نام دین آقای احمدی نژاد را حمایت و تأیید کردیم باید انتقادات سازنده خود را با همان لحن و از همان منظر دین حداقل نزد کسانیکه ایشان را حمایت کرده ایم، باز گوییم. باید بگوییم که اشتباهات ناشی از ماست نه دین. خدایی که احمدی نژاد را انتخاب کرد اشتباهات او را تأیید نکرد و . . . جناب آقای انجوی نژاد! همه دولتهایی که در ذهن دارم(در ایران) با یادی از قشر آسیب پذیر آمدند و . . . من با این قشر بزرگ شده ام ولی در هیچ زمانی فرجی حاصل نشد. جناب آقای انجوی نژاد! این نامه کوبیدن دولت کنونی و یا تأیید دولت های قبلی نیست بلکه یادآوری جایگاه دین است. یادآوری به شما نه، به خودم و کسانیکه با نام دین . . . یادآوری تأییداتی است که با نام دین و امام زمان(عج) از سیاست های خود کردیم و امروز جوان و جوانانی مانده اند با هزاران توقع بیجا از دین و امام زمان(عج). جناب آقای انجوی نژاد! من در انتخابات گذشته شرکت کردم. در بین اصولگراها کاندیدایی نداشتم چون برخی از اصول من با آنها متفاوت بود. در بین اصلاح طلبان نیز کاندیدایی نداشتم چون آنها به اسلام و ولایت فقیه التزام ندارند. شرکت کردم تا اپوزسیون نباشم. چون نام ایران را دوست دارم. چون این خاک را با "ایران اسلامی" می خواهم. جناب آقای انجوی نژاد! حلالم کنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 فروردین1387ساعت 1:7 توسط امیر |
|
|
سخنی با وزیر اطلاعات جناب آقای محسنی اژه ای! و کسانی که این مطلب را می خوانید! گمان نکنید می خواهم با گفتن این حرفها روند زندگی کسی را عوض کنم و یا انتظار دارم حتی یک نفر برای آنها ارزشی قائل باشد. فقط می خواهم بگویم. آقای محسنی اژه ای! دیشب در اخبار ۲۰:۳۰ عمل یکی از افراد سیاسی را در مورد مصاحبه با رادیوهای بیگانه نکوهش کرده و فرمودید . . . . هدف من تأیید این مصاحبه نیست اما وقتی کسی نمی تواند حرفهای خود را از صدا و سیمایی که بی جهت آن را رسانه ملی نامیده اند باز گو کند چه باید کند؟ چرا نمی گویید قبل از او چه کسانی با رادیوهای بیگانه مصاحبه کردند؟ مگر آقایان ناطق نوری که امروز در اتاق فکر اصولگرایان تئوریسین شده است با BBC مصاحبه نكرد؟ آقايان باهنر، لاريجاني و بادامچيان چه؟ چرا آن روز ۲۰:۳۰ وجود نداشت؟ وزارت اطلاعات هم نبود؟ صدا و سيما هم نبود؟ آقاي محسني اژه اي! اگر يك بار ديگر تصاوير دادگاه غلامحسين كرباسچي را (كه من در آن زمان هم كه در عنفوان نوجواني بودم به آن مي گفتم سريال كرباسچي)، ببينيد ملاحظه مي كنيد كه گرد پيري عجيب بر رخسار شما نشسته است و البته بر روش و سبك و سياق كاري شما. رجايي و باهنر و بهشتي كه صد البته با وي مخالف بوديد و هستيد ديگر در بين ما نيستند و چند صباحي باقي نمانده كه شما هم برويد (به مرگ و حيات ابدي كه اعتقاد داريد؟) و در اين چند روزه نه مي خواهم عاملان فرار شهرام جزايري را به مردم معرفي كنيد و نه مسببان گران شدن قيمت زمين و مسكن (اگر يادتان باشد هر دو قولي بود كه داديد) و نه ده ها جوابي را مي خواهم كه سالهاست قول پاسخگويي داده ايد فقط مي خواهم خائنين واقعي به نظام جمهوري اسلامي را با در نظر گرفتن خدا نام ببريد. همانها كه جان و خون مردم را اين روزها در شيشه كرده اند. همانها كه تورم و گراني را يا ثمره دولت هاي پيشين مي دانند يا نتيجه كار دستهاي پنهان. همان هايي كه امروز سه روز است در راديو و تلويزيون مي گويند قيمت فلان كالا اينقدر و بهمان كالا آنقدر و با جستجو در بازار يا آن كالا را نمي بينيم يا با قيمت چند برابر پيدا مي كنيم. آقاي محسني اژه اي سكوت مردم از رضايت نيست. آنان توان اعتراض و ناي شكايت ندارند. آن ها مي ترسند. از خفقان شما و از جبر شما و آبروي خود. آقاي محسني اژه اي! من به جواب خود مي رسم؟ و اما سخنی با سید محمد انجوی نژاد (مطلب بعد) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:32 توسط امیر |
|
|
در تاریخ ۲۱ مرداد ماه یکی از دانشجویان دانشگاه شیخ بهایی در طی نامه ای به مسئول بسیج دانشجویی شهید همت دانشگاه شیخ بهایی در ارتباط با فعاليتهاي بسيج دانشجويي دانشگاه شبهاتي مطرح نموده وخواستار جوابگویی به شبهات مطرح شده گردید که در تاریخ ۲۵ مرداد ماه مسئول بسيج دانشجويي به شبهات مطرح شده پاسخ داد .با مراجعه به ادامه متن میتوانید جوابیه را مشاهد نمایید.لازم به ذكر است ،در صورت نياز،دیگر اعضای بسیج نیز مستندات خود را ارئه خواهند نمود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 11:2 توسط امیر |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم إن أرید الّا الإصلاحَ مااستطعتُ و ما توفیقی إلّا بالله علیه توکلتُ و إلیهِ اُنیب سرگشاده
حضور محترم جناب آقاي مصطفي آخوندي مسؤول پايگاه بسيج دانشجويي شهيد همّت، دانشگاه شيخ بهايي سلام عليكم غرض از نوشتن اين چند خط فقط و فقط مكتوب كردن حرفهايي است كه بارها بين ما مطرح شدهاست و وظيفه بر من حكم ميكرد كه مطالب خود را ( بهتر است بگويم انتقادات خود را ) براي آخرين بار بر روي كاغذ آورم شايد در آينده براي خود من نيز چراغ راهي باشد و بهتر بتوانم مسير حركت خود را به نقد و قضاوت بنشينم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 12:31 توسط امیر |
|
|
أعوذ بالله من نفسي نزديك به دو سال پيش در چنين روزهايي دانشجويي انرژيك با روحي سركش و زباني منتقد احساس كرد كه بايد بزرگتري در كنار او باشد. ديگر زمان آن رسيده بود تا شخصي بر رفتار، گفتار و نوشته هاي او نظارت كند تا مبادا اين جوان پرشور به خطا رود و ازآن سوي بام سقوط كند. چند دقيقه حرف زدن در مورد فيلم «مارمولك» در گوشه مسجدي در شهري كم جمعيت اولين جرقه اي بود تا او احساس كند گم شده خود را يافته است. محمد حجار و عليرضا تقي زاده، يك صبح زود در كنار هم و صرف صبحانه اي مختصر، و اين بود شروع يك . . . چاپ مطلبي با عنوان «اگه دلت گرفت چي كار مي كني؟» در يك نشريه دانشجويي و اولين انتقاد از طرف يك آخوند، ديگر او را براي اين دانشجو يك روحاني كرده بود تا جايي كه در اين نامه اين جرأت را به خود مي دهد تا او را با نام خطاب كند. نامه ای سرگشاده به "حجت الاسلام علیرضا تقی زاده" ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 6:5 توسط امیر |
|
|
سال يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج هم تمام شد، با تمام فراز و نشيب هايش. با همه در به دري هايش. با همه كاستي هايش. با همه نقصان ها و تبعيض و تضاد هايش. كمبودهايي كه تا سال بعد بايد آثار آن را ببينيم. اما كسي (ملتي) موفق است كه گذشته خود را فراموش نكند و از تجربيات خود و ديگران بهره جويد. و اما حرف من در آستانه سال نو. شايد در اين لحظات همه سعي مي كنند كه مهمترين و خاطره انگيزترين جملات خود را بر زبان آورند. و من مي خواهم اين حرفهاي خود را در يك نامه بگنجانم. نامه اي به دوستم "حسين صالحي" ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 20:56 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت محمد حجار (امیر) متولد جمعه 24 مهرماه 1360 در شهر تاریخی مرودشت دوست دارم هر کس خواست حرف دلش رو از زبون یکی دیگه بشنوه با سر زدن به این وبلاگ بتونه این کار رو بکنه. مهم نیست توی چه سنی هستی، پسری یا دختر، عاقلی یا مثل من دیوونه، بزرگ شدی یا مثل من هنوز بچه موندی، . . . فقط می خوام ببینم اینقدر که ادعا می کنم توی زندگیم همه جور آدم دیدم و با هر کس از هر قماشی نشست و برخاست داشتم میتونم چهار کلمه از حرفای دلشون رو بزنم یا نه. در ضمن تنها قشری که اصلا دوست ندارم حرف دل اونا رو بزنم اونایی هستن که ادعا می کنن مسلمون هستن و با این برچسب اسلام هر کاری می خوان می کنن. اینا اصلا آدم نیستن. شما هم به من کمک کنید. یا علی مدد |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی فرهنگی سیاسی دانشگاه شیخ بهایی شخصی نامه سرگشاده |
|
RSS
|